ایلی، که برای پول ناامید شده، از پلینویو درخواست وام میکند. اما پلینویو به جای کمک، او را در یک بولینگ دنبال میکند و با اشتیاق به قتل میرساند. پس از پایان کار، یک پیشخدمت برای بررسی سر و صدا وارد میشود. پلینویو فریاد میزند: «تموم شد!»
هیچوقت این کلمات را به معنای «من نابود شدم» یا «اکنون باید پاسخگوی اعمالم باشم» نگرفتم. برعکس، برای پلینویو، این کلمات به معنای تکمیل سفرش از طریق کسب ثروت و قدرت به دنیایی فراتر از قوانین اخلاقی است. او دیگر نیازی ندارد وانمود کند که قوانین جامعه انسانی بر او حاکم است.
گردهمایی «آتشزنه» جف بزووس
در سال ۲۰۱۸، من به عنوان میهمان در گردهمایی خصوصی جف بزووس به نام «کمپفایر» (آتشزنه) در سانتا باربارا، کالیفرنیا شرکت کردم. این رویداد سالانهای است که بنیانگذار آمازون در آن، بیش از ۸۰ میهمان—سلبریتیها، هنرمندان، روشنفکران و هر کس دیگری که به نظرش جالب میرسد—را برای سه شب در یک اقامتگاه خصوصی دعوت میکند. کمی قبل از آن، آمازون به من پیشنهاد داده بود که کسبوکار فیلم و تلویزیونم را از دیزنی به آنها منتقل کنم. من این پیشنهاد را رد کرده بودم (یا شاید به همین دلیل بود که) تیم بزووس مرا به کمپفایر دعوت کردند—شاید میخواستند با نمایش قدرت و نفوذ خود، من را تحت تأثیر قرار دهند.
در یک پنجشنبه گرم در اکتبر، ناوگانی از جتهای خصوصی به فرودگاههای ون نایس و نیویورک اعزام شدند تا میهمانان را با سبک خاص به سانتا باربارا منتقل کنند. در آن زمان، من فقط ایدهای مبهم از دیگر میهمانان داشتم: افراد مشهور، ثروتمند، تأثیرگذار و من. لیست میهمانان قرار بود پس از ورود به ما داده شود. خانوادهها نیز دعوت شده بودند و برای هر کودک، پرستاری در محل در نظر گرفته شده بود.
من و همسرم بچههایمان را از آستین به لسآنجلس بردیم و با یک جت ۴۵ دقیقهای به همراه یک مغز متفکر تلویزیونی و یک کمدین به سمت شمال پرواز کردیم. بزووس کل اقامتگاه بیلتمور و باشگاه ساحلی روبروی آن را برای آن آخر هفته اجاره کرده بود. او همچنین یک شرکت امنیتی از لاسوگاس آورده بود تا امنیت و حریم خصوصی ما را تضمین کند. حتی هوا هم گرانقیمت به نظر میرسید. وقتی به اتاقهایمان هدایت شدیم، کیسههای هدیه طراحانهای پر از کالاهای لوکس پیدا کردیم.
برنامهها و تعاملات
هر صبح در سالن کنفرانس جمع میشدیم تا به سخنرانیها گوش دهیم. اگر تا به حال یک سخنرانی TED دیده باشید، با فرمت آن آشنا هستید. سالی که من شرکت کردم، یک قاضی دیوان عالی کشور مصاحبه شد و یک نورولوژیست درباره پیشرفتهای فنی در پروتزها سخنرانی کرد. در بعدازظهرها و شبها، از ما خواسته میشد که در حین نوشیدن نوشیدنی و صرف غذاهای چهار وعدهای، ایدهها را رد و بدل کنیم—به عبارت دیگر، با برخی از استعدادیترین افراد جهان شبکهسازی کنیم. متداولترین سوالی که میشنیدم این بود: «چرا من اینجا هستم؟»
«چرا من اینجا هستم؟» پرسید خواننده هارد راک دهه ۸۰.
«چرا من اینجا هستم؟» پرسید رماننویس برنده جایزه پولیتزر، انسانشناس مشهور، تاریخنگار ریاست جمهوری.
تنها ستارگان سینما و میلیاردرها این سوال را نمیپرسیدند: آنها قبلاً چنین چیزهایی را تجربه کرده بودند. معلوم شد که یک مدار جشنوارههای ایده وجود دارد. بسیاری از میلیاردرهای فناوری چنین رویدادهایی را برگزار میکنند و اگر در لیست درستی قرار بگیرید، میتوانید بخش زیادی از سال را در سراسر جهان سفر کنید، گوشت واگی بخورید و درباره بهبود جهان با معروفترین مجری برنامههای گفتگوی تاریخ صحبت کنید.
پایان هفته: فاجعهای خانوادهگی
هفته اینطور پایان یافت: همسرم با لیز خوردن روی چمن خیس، مچ دستش شکست و من و هر دو بچهام به بیماری دست، پا و دهان مبتلا شدیم. این یک شوخی نیست. یکی از ما با آتل به خانه رفت؛ سه نفر دیگرمان دچار تاولهای قرمز، خارشدار و دردناک روی صورت و اندامهایمان شدیم. اگر به دنبال نشانهای از خدا هستید که آیا معاشرت با ثروتمندترین مرد جهان برای شما مناسب است یا نه، به این فاجعه دقت کنید: او نه یک، بلکه دو بلا برایمان فرستاد. کافی است بگویم که دیگر به کمپفایر بازنگشتیم و هرگز دوباره دعوت نشدیم.
در شب دوم، در حین نوشیدن، رئیس یک آژانس استعدادیابی از من پرسید که فکر میکنم هفته چطور بوده است. گفتم: «کل زندگیام را صرف این کردهام که سعی کنم بفهمم جهان چطور کار میکند. نمیدانستم میتوانم اینجا بیایم و از افرادی که جهان را اداره میکنند، بپرسم.» تا حدی شوخی میکردم. خواننده اصلی یک گروه آلترناتیو کانتری جهان را اداره نمیکرد، و نه یک نویسنده مشهور که بعدها به اتهام سواستفاده متهم شد. اما با دعوت انحصاری به آن اقامتگاه، دقیقاً متوجه شدم مردم وقتی درباره نخبگان حرف میزنند، چه معنایی دارند.
در سالن کنفرانس، با مدادهایمان نشسته بودیم و به شرح کارهای بشردوستانه یک سرآشپز مشهور گوش میدادیم. آسان بود که احساس کنیم راهحل مشکلات جهان در دسترس ماست. با این حال، با نگاهی به چهرههایی که تا به حال تنها در مجلات یا روی صفحه نمایش دیده بودم، به یک واقعیت آزاردهنده پی بردم: این غرور دستاورد است. وقتی در یک چیز نبوغت را ثابت میکنی، شروع میکنی به این باور که در همه چیز نبوغ داری.
بزووس: مردی فراتر از قوانین
در آن آخر هفته، بزووس همه جا حاضر بود—با تیشرت تنگ، خندیدن بلند، و بازوهایی که دور پسران نوجوانش انداخته بود. او اخیراً به دومین سنتیمیلیاردر (ثروتمند با بیش از ۱۰۰ میلیارد دلار) جهان تبدیل شده بود و ثروتش حدود ۱۱۲ میلیارد دلار بود—تقریباً نصف آن چه امروز است. این عدد، که قبلاً غیرقابل تصور بود، او را در سیارهای با ۸ میلیارد نفر، منحصر به فرد کرده بود و این حس در اتاق قابل لمس بود. حتی ثروتمندترین و مشهورترین افراد حاضر در آن جمع نیز تحت تأثیر انرژی این ثروت غیرممکن قرار گرفته بودند.
در آن زمان، کسی نمیدانست که چند هفته بعد، اولین ازدواج بزووس به پایان خواهد رسید. تصوری که من از همسرش در آن آخر هفته داشتم، غمگینی بود، حتی اگر بزووس سعی میکرد نقش یک پدر و شوهر نمونه را بازی کند. در نگاه به گذشته، این نمایش است که در ذهنم باقی مانده است. جف بزووس در سال ۲۰۱۸ هنوز معتقد بود که نظر مردم درباره او اهمیت دارد؛ که ارزش مالی و اجتماعی او میتواند تحت تأثیر تبلیغات منفی قرار گیرد. او هنوز باور داشت که اعمالش پیامدهایی دارد. او هنوز خود را—مثل دانیل پلینویو—از قوانین انسانها آزاد نکرده بود.
هشت سال بعد، بزووس و دو تن از ثروتمندترین مردان دیگر جهان—مارک زاکربرگ و ایلان ماسک—به وضوح دنیای پیامدها را پشت سر گذاشتهاند. آنها در یک تانک محرومیت حسی به اندازه سیاره شناورند، جایی که اعمالشان تنها توسط خودشان قضاوت میشود.
ثروت واقعی: وقتی همه چیز رایگان میشود
هر چه بیشتر به دنیای ثروت نزدیک میشوم، بیشتر متوجه میشوم که ثروتمند بودن واقعی به معنای جمعآوری پول کافی برای خرید یاختهای لوکس، جتهای خصوصی یا میلیونها هکتار زمین نیست. بلکه به این معناست که همه چیز به طور مؤثر رایگان میشود. هر دارایی را میتوان به دست آورد، اما هیچ چیز هرگز از دست نمیرود، زیرا برای میلیاردرهای آینده، هیچ سطحی از زیان نمیتواند موقعیت جهانی یا قدرت شخصی آنها را به طور قابل توجهی تغییر دهد. برای آنها، کلمه «شکست» دیگر هیچ معنایی ندارد.
این حس آسیبناپذیری پیامدهای روانشناسی عمیقی دارد. اگر همه چیز رایگان باشد و هیچ چیز اهمیت نداشته باشد، آنگاه جهان و سایر افراد تنها برای عمل کردن بر روی آنها وجود دارند—اگر اصلاً به آنها توجه شود. این با نارسیسیسم کلاسیک متفاوت است، جایی که یک خودانگاره بزرگ اما شکننده میتواند ناامنی عمیق را پنهان کند. آنچه من درباره آن صحبت میکنم، تعریفی از خود است که در آن فرد به اندازه جهان رشد میکند و جهان ناپدید میشود.
بیاعتنایی به همدلی
از زمانی که دونالد ترامپ، رییسجمهور ثروتمندترین رییسجمهور در تاریخ آمریکا، پرسید: «آیا محدودیتی برای قدرت من وجود دارد؟» و پاسخ داد: «بله، یک چیز هست. اخلاق خودم. ذهن خودم. این تنها چیزی است که میتواند مرا متوقف کند.»—نه قانون داخلی یا بینالمللی، نه اراده رایدهندگان، نه خدا یا اخلاق چندصد ساله زندگی مدنی و مذهبی.
دهها سال پژوهش در روانشناسی رشد نشان داده است که استدلال اخلاقی از طریق پیامدها رشد میکند—نه لزوماً تنبیه، بلکه تجربه اثرات اعمال خود بر دیگران، دریافت بازخورد صادقانه، و سازگاری با واقعیت آن گونه که هست، نه آن گونه که آرزو میکنیم باشد. این نیست که ثروتمندان شرور میشوند؛ بلکه محیط آنها دیگر چیزهایی را که افراد غیرثروتمند صرفاً با زندگی در دنیایی که مقاومت میکند، یاد میگیرند، به آنها نمیآموزد. وقتی میتوانید خود را از هر اشتباهی بخرید، وقتی میتوانید هر کسی را که با شما مخالف است، اخراج کنید، وقتی دایره اجتماعی شما کاملاً از افرادی تشکیل شده باشد که به شما نیاز دارند، مکانیسم پایهای که از طریق آن انسانها یاد میگیرند دیگران واقعی هستند، خاموش میشود.
وقتی پیتر تیل گفت: «دیگر باور ندارم که آزادی و دموکراسی با هم سازگار هستند»، او درباره آزادی شما صحبت نمیکرد. او درباره آزادی خودش صحبت میکرد. شما وجود ندارید. وقتی ماسک با ارهبرقی به دولت فدرال حمله کرد و آن را بخشی از شوخی داخلی خود به نام «DOGE» نامید، این کار را با حالتی انجام داد که گویی معتقد بود هیچ چیز اهمیت ندارد—فقر، هرج و مرج، رنج انسانی. او داشت تفریح میکرد. حتی مهم نبود که این تمرین مخرب در نهایت هیچ سود مالی عملی به همراه نداشته باشد. برای او، نتیجه از قبل مشخص بود: او تنها میتوانست برنده شود، زیرا باخت معنای خود را از دست داده بود.
حمله به همدلی
از انتخابات ۲۰۲۴، تغییر فلسفی در میان راستگرایان، به ویژه میلیاردرهای فناوری، برای بدنام کردن ایده همدلی صورت گرفته است. ماسک همدلی را «ضعف اساسی تمدن غربی» نامیده است. او آن را سلاح جامعه لیبرال میداند که افراد عقلانی را وادار میکند علیه منافع خود عمل کنند. همدلی چیزی است که دیگران بر شما تحمیل میکنند—یک آسیبپذیری که آنها از آن سوءاستفاده میکنند، یک در پشت برای دسترسی به منابع و اراده شما. رد همدلی به عنوان یک ارزش انسانی، پناهگاهی برای افرادی است که نمیخواهند هیچ چیز احساس کنند. اگر همدلی مشکل باشد، آنگاه عدم همدلی یک نقص نیست—بلکه یک مزیت است.
ملاقات با بزووس: لحظهای از انسانیت
سرانجام، در روز آخر کمپفایر، در حین ناهار و پس از شکستن مچ دست همسرم، با بزووس دیدار کردم. نزد او رفتم تا از میزبانیاش تشکر کنم و او پرسید که تجربه کمپفایرمان چطور بوده است. به او گفتم که عالی بود، اما متأسفانه همسرم آن صبح در حین بازی با پسر ۶ سالهمان روی چمن خیس لیز خورده و مچ دستش شکسته است.
شب قبل، همه ما کنار استخر باشگاه ساحلی ایستاده بودیم و تماشا میکردیم که گروهی از شناگران همگام یک روال آبی بیعیب را اجرا میکردند. با یک رماننویس مشهور صحبت کرده بودم که گفته بود: «من واقعاً نمیفهمم چرا اینجا هستم.» یک ستاره راک معروف قرار بود یک ست آکوستیک اجرا کند. سرآشپز مشهور پائلا درست کرده بود. در زیر پوستم، یک بیماری پوستی وحشتناک در حال شکلگیری بود.
صبح روز بعد، همسرم سقوط کرد و من خودم را در یک SUV سیاه با تیمی از پیمانکاران امنیتی خصوصی یافتم که ما را به ورودی پشتبیمارستان سانتا باربارا بردند، جایی که او فوراً ویزیت و درمان شد. ما به موقع برگشتیم تا قاضی دیوان عالی را تماشا کنیم که از واشنگتن دیسی به صورت زوم متصل شد.
یک ساعت بعد، بزووس از من پرسید: «کمپفایرتان چطور بود؟» و چون من آدم صادق هستم و خودم هم میزبان بودهام، تصمیم گرفتم او دوست دارد بداند که مشکلی پیش آمده بود، اما تیمش سریع واکنش نشان داده و بسیار کمککننده بودند. برای روشن شدن، من به هیچ وجه او را سرزنش نمیکردم، و نه داشتم ثروتمندترین مرد جهان را تحت فشار میگذاشتم. بلکه تنها سعی میکردم با بزووس، که او هم شوهر و پدر است، یک ارتباط انسانی کوتاه برقرار کنم.
اما وقتی به او گفتم چه اتفاقی افتاده است، بزووس به نظر وحشتزده آمد. او نگفت «خیلی متأسفم.» نگفت «آیا به چیز دیگری نیاز دارید؟» بلکه چهرهای درهم کشید و در همان لحظه، یک دستیار آمد و او را با خود برد.
وقتی فرصت همدلی—حتی همدلی نمایشی—به او داده شد، او فرار را انتخاب کرد.
نتیجهگیری: دنیای بدون پیامد
چند ساعت بعد، در جت خصوصی برگشت به خانه، یک تهیهکننده مشهور سینما به همسرم پتویی ارائه داد. صورت بچههایم پر از لکه بود. زیر ناخنهایم، تاولهای قرمز شروع به ظهور کرده بودند.
دنیا همیشه توسط مردان ثروتمند اداره شده است. غولهای عصر طلایی برای جمعآوری ثروت بیرحم بودند—آنها کارگران اعتصابی را با استخدام ماموران پینکرتون به رگبار میبستند. اما آنها به طور مستقیم با دنیای اطراف خود درگیر بودند و از ثروت و قدرت خود برای شکل دادن به آن به سودآورترین شکل استفاده میکردند. و اگرچه میلیاردرهای امروز به وضوح جامعه را برای بیشینهسازی سود خود دستکاری میکنند، چیز دیگری نیز در حال وقوع است: گسست از واقعیت علت و معلول، از معنا و تاریخ. این مردان دیگر احساس نمیکنند که برای موفقیت نیاز به تغییر جهان دارند، زیرا موفقیت آنها تضمین شده است، فارغ از اینکه برای بقیه ما چه اتفاقی بیفتد.
دانیل پلینویو فریاد میزند: «تموم شد!»—در حالی که خوشحال روی کف براق پادشاهی آسمانی خود نشسته است. اگرچه او تازه جرمی مرتکب شده است، اما هرگز اینقدر آزاد نبوده است.
